تبلیغات
❤روز شمارے برایِ وصالِ تو❤ - شیشُمیش
شیشُمیش


این پستَم طولانیه

و دیشبی که از شدت سردرد دستمال بستم به سرمُ بالاخره چهارُخرده ای خوابم برد
 ساعتِ نهِ صبح از خواب بلندشدم گوشیمُ نگا کردم دیدم هنوز نتِش خاموشه و جوابِ پیاماییَم که دادم نداده،زنگ زدم بهش
وقتی گفت الو صداشُ شنیدم انگار دنیارُ بهم دادن
منم اولش هرچی خواستم گفتم بهش:((و اون فقط گوش میکرد
بعد میگه خوبی؟وَ منی که فقط جیغ جیغ میکنمُ میبینم میخنده بهم
بهش میگم این حرفا چی بود دیشب میزدی؟هان؟
میگه منظورِ کلی حرفام یه چیز دیگه بود تو نفهمیدی:|
من داشتم اونارُ مثال میزدم:||
مردنُ مثال میزنن اخه؟خدایا من موندم باور کنم یانه
توحرفایِ دیشبش میگفت خونوادمُ نمیشناسی،امروزم گفت به خاطرِ اونا ناراحتم:(میگه مامان بابام گفتن تا چهار پنج سالِ دیگه تا وضعِ مالیت خوب نشه زن نمیگیریم برات،کاش مشکل فقط این بود
میگفت تو فامیل چند نفر دوست بودن باهم قبلِ ازدواج،حالا که ازدواج کردن دعوا دارن و چندتاشونم طلاق گرفتن،مامانم اینا دیدن میگن با دختری که دوس باشی حقِ ازدواج نداری:( ای خـــــدا..اخه مگه همه مثلِ همن؟گاهی ازدواجایِ سنتی هم به طلاق کشیده میشه،ربطی نداره که
یه چیزی تعریف کرد،دلم میخواست خودمُ خفه کنم:|
میگفت عموم بیستُ هفت سالشِ میخوان براش زن بگیرن،مامانجونم اینا یه دفترِ چهل برگ پُر از شماره یِ دخترا دارن،هر کدومَم که میرن یه ایراد در میارن!!مگه دخترایِ خونوادهِ خودشون چیَن،یعنی ایرادی ندارن؟بش گفتم عموت ماهِ شبِ چهاردهِ مگه؟یعنی تو خونواده ی شما پسر حقِ تصمیم گیری نداره؟
گفت بعدِ چهارپنج سال خونوادم تو رو دیدنُ اومدیمُ نپسندیدنت:(اونوقت چهارپنج سال دوستیُ چیکارکنیم؟بهش گفتم چیو چیکار کنیم،میگه دوست داشتنمونُ،دوست داشتنمون پاک میشه؟گفتم نه عشقی که دارم هیچ وقت پاک نمیشه،بعد یهو گفت اصن یکی دوهفته دیگه میرم به مامانم میگم من کسیُ دوست دارم،ببینم چی میگه،معلوم نیس مامانش چیکار کنه،میترسم بگه اونام جدامون کنن:(((((((،و از همه چیز ایراد در بیارن،خدایا پشتم باش اگه تو پشتم باشی دیگه مهم نیست کیا جلومَن،من حتی اسمِ مامانش میاد میترسم بسکه ازشون گفته

وضعِ مالی خونوادش خوبه ولی ما نه،تواین مورد خونواده هامون فرق دارن باهم،باهاش دوست بودم این دلیل میشه برا قبول نکردنم؟که بخوان به خاطرِ اینا و یه مشت بهونه ی ِ دیگه که دربیارن جدامون کنن؟
من حتی نمیتونم ببینم یه دختر نگاش کنه،اونوقت منتظر بمونم خونوادش براش زن بگیرن؟
خدایا بی کسیامُ ببین،هیچ کس پشتم نیست،انصافِ؟عدالتِ؟که به خاطر این چیزا از نفسم جدام کنن؟دارم دق میکنم،دارم دق میکنم تو سکوت ِ دلم،دلی که نه توش امیدی هست نه آرامشی،همش میترسم اتفاقی بیوفته،خدایا محتاجتم خیلی:((
تا هر وقت باشه صبر میکنم،مشکلِ من این چیزا نیست،من از باختن میترسم،ازاینکه نشه
این روزا  منُ دلتنگی ُ ناامیدی ُ بغضُ ترسُ اضطراب
یا امام حسین؟نیم نگاهی مولـا :((((

[ پنجشنبه 15 بهمن 1394 ] [ 20:53 ] [ فاطمـﮧ یِ مُـجـتـبـاشツ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30